آرزويي ديرينه
|
شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸ ؟؟تا حالا شده راست شو بگی ، وقتی عاشق یکی میشی ؟ دلتون بخواد این خبر رو داد بزنین و به همه بگید ؟ تا حالا شده چشمای یکی مثل ستاره تو تاریکی تو آسمون قلب شما چشمک بزنن یکی یکی ؟ عاشقت شدم من خیلی زیاد !عاشقت شدم چون دلم میخواد ؟ یه خبر داغ دارم یه خبر داغ دارم عاشقت شدم من خیلی زیاد ! یه خبر داغ دارم چون عاشقت شدم خیلی زیاد ! هرچی که پر داشت با هم پروندیم ! هرچی آتیش داشت با هم سوزوندیم ! اونم مثل من خیلی دیونست ! فقط یدونست واسه نمونه ست ! امروز که با هم خیلی خوشیم ما دیگه مهم نیست چی میشه فردا ! باید عاشق شیم تا که بفهمیم چه حالی داره عشق ما دوتا ! یه خبر داغ دارم یه خبرداغ دارمه عاشقت شدم من خیلی زیاد ! یه خبر داغ دارم علشقت شدم من خیلی زیاد ! هرچی که پر داشت با هم پروندیم ! هرچی آتیش داشت با هم سوزوندیم ! ! اونم مثل من خیلی دیونست ! فقط یدونست واسه نمونه ست ! امروز که با هم خیلی خوشیم ما دیگه مهم نیست چی میشه فردا.. ¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٢ ب.ظ توسط سمیرا سهشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸ حرف نونمیدونم کی بهتر از من دیده ؟انگار سیر شدیم از هم تو این شلوغی شهر از هم دلزده شدیم عاشقت بودم ولی تو ندونستی دیگه هیچ اشکی نمونده که برای تو بریزم خیلی دیونه هستی میترسم یه روزی احساسم از هم بپاشه که داره میپاشه خدا جون حرفهای تازه دارم ازش میشنوم اصلاً دلم نمیخواست ببینمش ولی به زور باهم رفتیم شام بیرون ولی من سروم پایین بود که چشمم به چشماش نیافته وای خدا چقدر دلم گرفته چه جو سنگینی بود چطور میتونه با من اینطوری صحبت کنه سکوت سکوت بین ما بود بدون هیچ حرفی شام خوریم و رفتیم خونه ،خونه هم حرفی نزدیم دیشب همش تو فکر حرفی بودم که زد که چطور اون مردتیکه احمق خارجی بهش کار یاد داده بوده چطور ... خیلی حالم بود ولی تو خودم ریختم و هیچی نگفتم خدا جون چرا دیگه همدیگرو دوست نداریم چرا؟دلم میخواد ازش دور شم دور دور میخوام فرار کنم برم یه شهری که هیچ کس نباشه تنها راهی که هیچ کس رو نبینم اینه رفتن ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۳ ق.ظ توسط سمیرا یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸ سکوت به خاطر اونمیدونم اونم دلش گرفته میدونم اونم داره تو خودش میریزه و این منم که همش غر میزنم خدا جون دوستشون ندارم کاش قلب من هم مثل اون مهربون بود کاش منم زندگی رو آسون میگرفتم اصلاً دلم نمیخواد سه شنبه اونا رو ببینم مهمون زوری خیلی دلم از دست مامانش پر چطوری به خودش اجازه میده جای من مهمان دعوت کنه جای من تصمیم بگیره ولی بخاطر عشقولی تو خودم ریختم و ساعتها گریه کردم که چرا خدا کاری نمیکنه من و عشقولی با هم بریم یه جایی که هیچ کس نباشه هیچ کس زندگی ما داره بخاطر خانواده اون هر روز از هم فاصله بیشتری میگیره نمیشه نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم دیشب فیلم عروسی فرشته ای که برای همیشه رفته تو آسمون ها رو دیدم وای خدای من چقدر دلم براش تنگ شده بود اشکایی بود که از چشمام میومد عشقولی هم سکوت کرده بود ای کاش فرشته من بازم بود اگه بود باهاش حرف میزدم اما حالا اون نیست و یه فیلم یادگاری که ازش دارم کاش خواب بود همه اینا کاش خواب بود که تو رو از دست دادم نگو این گریه کردن ها یه خواب نگو نه ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٩ ق.ظ توسط سمیرا چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸ طفلک دل منهمیشه با بدست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی ، گاهی وقتا لازم هست که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی ، همه ما با اراده به دنیا می آییم با حیرت زندگی میکنیم و با حسرت میمیریم این است مفهوم زندگی کردن ، پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشدافسوس...آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد...برای آنچه از دست رفته آه می کشیم فرق من و تو: گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم. گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم، گفتم من فقط ناراحت میشم. گفتی من بجز تو به کسی فکر نمی کنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم. گفتی تا ابد تو قلب منی، گفتم فعلا تو قلبم جا داری. گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم، گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه، من فقط دلم میخواد طرف رو خفه کنم. گفتی ... ، گفتم... . حالا فکر کردی فرق ما این هاست؟ نه! فرق ما اینه که: تو دروغ گفتی، من راستشو اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٥ ق.ظ توسط سمیرا چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸ دروغدیشب ن تلفن زد کلی حال و احوال کرد و بعد گفت به خاله عشقولی زنگ زدم . حال شو هرش که عمل کرده رو پرسیدم و بعد شماره به من داد که منم تلفن بزنم عشقولی هم مسیج زد که من شب دیر میام بیرون طبق معمول با خارجی ها شام بیرونم اه مرد شور همشون رو ببرن منم به رو دم نیووردم بعد ن گفت آره طرفی که واسه کار معرفی کرده بودی تو زرد در آمد عشقولی گفته همسر اونی که میاد خونتون کار میکنه وای خدای من انگار دنیار دور سرم چرخید این همه عشقولی جون من رو قسم خورد گفت به هیچ کس نمیگم و خیلی راحت رفته بود و به همه گفته بود اون کی ؟آبروی اون رو برده بود خیلی اعصابم خورد بود منم به ن گفتم نخیر دروغ گفته اصلاً اینطور نبود وقتی عشقولی اومد خونه کلی جر و بحث کردیم ولی فایده نداشت بهش گفتم متاسفم که اصلاً راز دار نیستی متاسفم برات از زندگی مشترک هیچی نمی فهمی دهن لق ....اونم صدای تلویزیون رو بلند کرده بود و سکوت کرده بود بعد شاکی گفت کی بهت گفته من گفتم گفتم به تو ربطی نداره مهم اینه که تو دهن لقی مهم اینه که جون منو قسم خوردی نگی ولی گفتی متاسفم برات ولی فایده نداشت ای خدا چند بار ازش خواستم مسائل زندگی رو برای دیگران نگه چند بار خواهش کردم راز دار باشه ولی فایده نداره .................. دیگه دوستش ندارم دیگه اطمینان ندارم دیشب هزار بار به خودم فحش دادم چرا اون مرد بدبخت رو برای کار معرفی کردم ..... که اینقدر اون غرورش رو بشکنه ..خیلی دلم گرفته اگه با عشقولی نتونم درد و دل کنم با کی باید درد و دل کنم خدا جون با کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشانــــدم و پارو زنان سوی تو فرستارم وقتی به ساحل نگاه تو رسیـــــــد تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، ¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٧ ق.ظ توسط سمیرا شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۸ جهنم
عشق من دیگه دلش برای من تنگ نمیشه آخه دوستم نداره گذاشت و رفت تا همیشه دیگه نیستش اون همه عاشق و شیدا عاشقی دل واپس امروز و فردا میدونین سخته بگم مقصرم که اون نبود دلم من دیوونه شد به همه چی پشته پا زد حالا دیگه نمیخواد من و به این سادگی ها آخه حق داره عزیزم که بگه دیگه نیا دل من حقشه که از دوریا زار بزنه میدونم پشیمونه میخواد که فریاد بزنه میدونین خیلی دوستم داشت ولی من نفهمیدم سنگ زدم به قلب پاکش از غمش نرنجیدم ولی نه اینکه دلم میخواست که اینطوری بشه به خدا نفهمیدم نفهمیدم نفهمیدم حالا دیگه نمیاد هر چی که التماس کنم نمیدونین چقدر دلم میخواد که خودم و قصاص کنم حالا که فکر میکنم خاطره هام میشه عذاب شب مهمونی ... تو خونه ... مکان قرارمون میشه سراب چقدر بوسه دادیم یواشکی به همدیگه وای خدا کاشکی پاشم همه بگن خواب میدیده دل من برای اون روزا داره پر میزنه نیمکت تنهای پارکم داره از دوریه ما زار میزنه کافی شاپ هم دیگه مثل قدیما شلوغ نشد دیگه از وقتی که رفته اونجا هم جهنمه کنار پنجره ام که دیگه هیچوقت نمیرم میترسم که اون موقع واسه کاری تصمیم جدی بگیرم نمیدونم چی بگم انگاری حرفی ندارم کاش بشه بهش بگم هنوز خیلی دوستت دارم ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٥ ق.ظ توسط سمیرا یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۸ تولد
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٠ ب.ظ توسط سمیرا شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۸ هوای رفتنسلام این دو روز با عشقولی همش گشتیم مهمانی بودیم خدا رو شکر بهمون خوش گذشت پدر عشقولی رو دیدم با اینکه نمی خواستم ببینمش ولی از رو مجبوری به خاطر اون باهاش دست دادم از چشمم افتاده بود اه این هفته بازم باید ببینمش اصلاً دلم نمیخواد کاش میشد منو عشقولی با هم بریم یه جایی که هیچ کس نباشه خودمون دو تایی باشیم کاش میشد .عشقولی این چند وقت همش داره برای زندگیمون بیشتر تلاش میکنه دلم براش سوخت دیروز دوست جون (مخ)تلفن زد و عید رو تبریک گفت معلوم بود از رو اجبار تلفن زده و تبریک گفته منم رو خودم نیاوردم و تشکر کردم و قطع کردم بد نشستم کلی فکر کردم که چه خوب شد که نشد خدا جون ازت متشکرم خدا میدونم همش غر میزنم میدونم بازم ممنون دو چشم خسته اش از اشک تر بود ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۳ ق.ظ توسط سمیرا چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۸ بوسهسلام دیروز خسته و کوفته رفتم خونه به عشقولی قول داده بودم بریم عید دیدنی بااینکه خسته بودم قبول کردم و رفتیم از در وارد شدیم کلی مهمان بود من سلام کردم و بعد فقط مادر عشقولی و عمه خانم رو بوسیدم با بقیه هم دست دادم پدر عشقولی پیش آقایون نشسته بود نشد برم ببوسمش ١ ساعتی نشستیم اومدیم خدافظی کنیم موقع رفتن اومدم باباشوو ببوسم باباش شاکی لازم نکرده چه سلامی چه علیکی جلو همه شاکی که چرا منو نبوسیدی من که جلو همه خجالت کشیده بودم فقط نگاهش کردم و رفتم همه مانده بودن چرا اون اینکارو کرد کلی به عشقولی غر زدم اون طفلک هم گناهی نداشت خلاصه کلی آمدم خونه گریه کردم عشقولی کلی معذرت خواست ولی فایده نداشت اون جلو همه منو سکه یه پول کرد هزار بار به خودم بد و بیراه گفتم چرا رفتم عید دیدنی ؟اه ٢ شب پشت هم باید بازم ببینمش خیلی دلم گرفت خدا جون چرا با من نیستی خدا جون دارم صدات میکنم ¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ق.ظ توسط سمیرا سهشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۸ سال نو مبارکسلام امسال هم اومد روزها همینطور میاد و میره یکسال پیرتر شدیم یکسال با تجربه تر شدیم خدا جون امسال خواهشن کاری کن هرچی غم و غصه است از دل من بیرون بره ۵ماه دیگه پرنده برای همیشه میاد ایران با عزیز ترینش منو عشقولی خدا رو شکر سال رو بخوبی شروع کردیم سفر رفتیم ولی دوست داشتم دوتایی بریم که نشد همیشه باید نخاله ها باشن ولی به خاطر اون سکوت کردم خوشبختانه خودش هم به این نتیجه رسید دوتایی رفتن خیلی بهتره دلم تنگ دلم گرفته |
